سلام دوستان گلم.
حتماً برای خیلی از شما پیش اومده که برین زیارت.یه گوشه دنجی پیدا
کنین و سرتون رو به دیوار پهلوتون تکیه بدین.چه صفایی داره!قبول دارین؟
اون جا آدم حس میکنه یه مَحرم، یه رفیق راز دار و شاید هم یه آقا، داره با
جون و دل به درد دلتون گوش میده. چه صفایی داره!قبول دارین؟
ایندفه تصمیم گرفتم حرف های دلم رو که تو صحن زدم با شما در میون
بزارم.به من ایراد نگیرین که پس چرا بر خلاف آخرِ شعرم، الآن زندم. آخه
روح هم میتونه بمیره. مگه نه؟!!!!!!!!!!!!
در جستجوی باران، در بحری پر تلاطم
با قایقی شکسته، راهی شدم زیارت
لبهای بسته ام را با شکوه ای گشودم
نـالان و دلشکـسته، خواندم دعـا برایت
پژواک گریه هایم، در صحن عشق پیچید
آن لحظه که گشودم، قرآنی در فراغـت
جان دادن است از تو، دل کندنُ گذشتن
لیکن گذشتـم از تـو، جان میکنـم فدایـت
بـر تــارک وجـودت، چــون پـیـچکـی قــُنـودم
وقت است بشکنم من، این ساقه در سرایت
اشـکم روان ز دیده، خون میـچکد ز قلبـم
افـسانه رسیـدن، دور اسـت و بـی نهایت
امشب به پیش آقا، وصـلت تقاضا کردم
جـانم برون شد از تن، در آخـرین زیـارت