شبی در سوگ انسانها به خلوتگاه دل رفتم تک و تنها.محیطی خالی از غوغا. فقط من بودم و دل بود. نه
آوایی نه آهنگی. سکوتی سخت حاکم بود که ناگه دل به تنگ آمد. و با فریاد جانکاهی ندا در داد: که ای
انسان! الا ای اشرف مخلوق! الا ای برترین موجود! چرا حرمت نمیداری شرافت را؟! تو انسانی. تو آنی کز
نجات فرد بیماری به کام مرگ به جایش میزنی قلب دگر پیوند و لیکن گونه ای از تو به راه خود پرستیها
هواها و خود پسندیها لگدمال هوس بنمود آیین نبوت را و در گور هواها کرده اش مدفون و خواند بر مزارش
با هزاران حیله و افسون سرود افتخارات درونش را . نمیدانم کدامین را کنم باور؟! شفقتها و رحمتهای
یزدانی و یا این شیوه های رذل حیوانی؟!
نمیدانم کدامین را کنم باور؟!
به اسم عشق و عاشقی باقلبمون بازی میشه
هر کس با قانون خودش برای ما قاضی میشه