وقتی دلم از روزگار گرفت این ابیاتُ با اشک چشمام نوشتم.شکسته شدن غرور خیلی سخته.
یکی بهم گفت گاهی اشک ریختن و گریه کردن ارزشش از یه لبخند بیشترِه.چون میشه هر کسی رو مهمون یه لبخند ساده کرد. اما تنها پیشه کسی اشک میریزی که نمیخوای از دستش بدی.
چقدر این جمله این روزها گویای احوالِ روحِ پریشونِ منه.
شبی در کنج تنهایی
در آن اوج شکوفایی
دلم یک لحظه بشکستُ
هوایش گشت بارانی
چه دانی بر سر روحم چه آمد
در میان لحظه های سخت طوفانی
به سان کشتی درگیر در امواج
روان گشتم به سوی سنگ ویرانی
ز برخورد غرورم با چنین سنگی
از آن چیزی نماندست جز یه زندانی
به گل بنشستم و لب از شکایتها فرو بستم
چه سخت است اینچنین مردن میدانم تو میدانی
زدند بر صورتم سیلی و بنشست بر تنم پیکان
در اعماق جنون غرغم به همراه هزارو یک پشیمانی