سلام دوستای خوبم.
من رو ببخشید اگه شعرم مثل خودم آشفته و به هم ریختس.
به شانه ام زديکه تنهاييم راتکانده باشي!!!
به چه دلخوش کنم؟؟
تکاندن برف ازروي ادم برفي؟؟؟
لحظه جدایی موج از تن زخمی ساحل
منُ یاد تو میاره توی این روزای باطل
شوق هر لحظه رسیدن به ترنم وجودت
خشک شدن تو نور خورشید هم زمان با هر رکودت
مث پاندول یه ساعت روی طاقچه زمانه
رفت و برگشتی دوباره حک شدن توی فسانه
میون ظلمت تقدیر یه طلوع بی بدیلی
پشت هر روشنی روز یه غروب بی دلیلی
یکی بود یکی نبودُ توی تقدیرت ندیدم
سهم من از تو سراب بود هر زمان به تو رسیدم
حرف آخر:
وقتي كسي نيست كه به دادت برسه پس داد نزن، سكوت كن، شايد از سكوتت همه بفهمن كه چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده، فرياد دردت رو دوا نميكنه، اما سكوت شايد نتونه دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلي راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده.